تبليغاتX
مرگ گل
مرگ گل

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 20:26 توسط عطیه | |

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 20:18 توسط عطیه | |

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

 

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو

گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

 

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

 

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

 

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

 

 

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

 

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین

کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

 

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من

گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

 

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

 

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا

طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود تبلیغات

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 0:13 توسط عطیه | |




:



مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل


پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود

از خدا  در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود  می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی  لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود ..

مثل تمرین  حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود  پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای ختوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام  او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در بارهی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت

با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

قیصر امین پور

 

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 17:52 توسط عطیه | |

دوست داشتن.........................

 

دوست داشتن از عشق برتر است

 

و من هرگز خود را

 

تا سطح بلند ترين قله ي عشق هاي بلند

 

پايين نخواهم آورد.

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 15:32 توسط عطیه | |

 

آتش و دريا ................

 

من با عشق آشنا شدم

 

و چه كسي اين چنين آشنا شده است؟...........

 

هنگامي دستم را دراز كردم كه دستي نبود

 

هنگامي لب به زمزمه گشودم

 

 كه مخاطبي نداشتم

 

و هنگامي تشنه ي آتش شدم

 

كه در برابرم دريا بودو درياو دريا.......

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 15:13 توسط عطیه | |

فقر اينكه .......................

 

فقر اينكه دو تا النگو توي دستت باشه و دو تا دندون خراب تو دهنت

فقر اينكه رژ لبت زود تر از  نخ دندونت تموم شه


فقر اينكه شامي كه امشب جلوي مهمونات ميزاري از شام ديشب و فرداشب خانوادت بهتر باشه


فقر اينكه ماجراي عروس فخري خانوم و زن صيغه اي پسر وسطيش رو از حفظ باشي اما از تاريخ كشورت هيچي ندوني


فقر اينكه بابك ، افشين ، سياوش ، مولوي ، رودكي و خيام چيزي جز اسم ندوني اما ماجراي آنجلا جولي  و برد پيت و سير تحول بريتيني اسپرز رو پيگيري كني


فقر اينكه وقتي كسي ازت ميپرسه تو سه ماه اخير چند تا كتاب خوندي براي پاسخ نيازي به شمارش نداشته باشي

فقر اينكه شش بار مكه رفته باشي وگرسنگي و در موندگي همسايه ي بغليتو ندوني


فقر اينكه فاصله ي لباس خريدنات از فاصله ي مسواك خريدنات كمتر باشه


فقر اينكه كلي پول بدي يه عينك ديور تقلبي بخري  اما فلان كتاب معروف رو نخري تا  تا فايل پي دي افش  رو مجاني گير بياري


فقر اينكه حاجي بازاري باشي و پولت از پارو بالا بره  اما كفشات واكس نداشته باشه و بوي عرق زير بغلت حجره ات رو برداشته باشه


فقر اينكه تو خيابان آشغال بريزي و از تميزي خيابون هاي اروپا تعريف كني


فقر اينكه 15 ميليون پول مبلمان خونت بدي اما جز تركيه و دبي هيچ كشور خارجي رو نديده باشي


فقر اينكه ماشين چهل ميليوني سوار شي و قوانين  رانندگي رو رعايت نكني


فقر اينكه به زنت بگي كار نكن ما نياز مالي نداريم


فقر اينكه همه جا شعار بدي دموكراسي مي خواي تو خونه بچه ات جرات نكنه از ترست بگه كه بر حسب اتفاق قاب عكس مورد علاقتو شكسته


فقر اينكه كتاب خونه ي خونت كوچيك تر از يخچالت باشه....................

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 21:20 توسط عطیه | |

هنگامي كه جهان از ريشه ي شيطان و آدم از عدم و سعي از يأس مي آيد و وقتي يك تفاوت ساده در حرف


كفتار را به كفتر تبديل ميكند بايد به بي تفاوتي واژه ها و واژه هاي بي طرف مثل ‹‹ نان ›› دلبست زيرا نان را از هر


طرف كه بخواني نان است.........................................

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 20:40 توسط عطیه | |

وقتي................. 


وقتي كاري انجام نميشه‌‌: حتما خيري توش هست 


وقتي مشكلي پيش مياد حتما حكمتي داره 


وقتي كسي رو از دست دادي حتما لياقتت رو نداشته 


وقتي تو زندگيت زمين بخوري حتما چيزي هست كه بايد ياد بگيري


وقتي بيمار ميشي حتما جلو يه اتفاق بدتر گرفته شده 


وقتي بهت بدي مي كنن حتما وقتش كه تو خوب بودنتو نشون بدي

 


وقتي اتفاق بد يا مصيبتي برات پيش مياد حتما داري امتحان پس ميدي 


وقتي در ها به روت بسته ميشه حتما خدا ميخواد پاداش بزرگي بابت صبر و شكيبايي بهت بده 


وقتي سختي پشت سختي مياد حتما وقتش روحت متعالي شه 


وقتي دلت تنگ ميشه حتما وقتش با خداي خودت تنها باشي

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 20:32 توسط عطیه | |

وقتی زیر باران خیس شده به خانه آمدم

برادرم گفت:چرا با خودت چتر نبردی؟

خواهرم گفت چرا در خانه نماندی تا باران بند بیاید

پدرم گفت :وقتی سرما خوردی بهت نشون میدم

و مادرم در حالی که داشت موهای خیسم را خشک میکرد گفت:

باران بی موقع

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 12:54 توسط عطیه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت